شامگاه عشق
11:23 27/1/89 ه.ع.سوشیانت امرتات
شامگاه عشق
این همه راه رُفته ام در طلب نگاه تو
تا تن راه روب را ، با نگهت ز بر کنی
باده ومی به هر دمی ، با رخ توست نوش من
مست شوم که لحظه ای ، از نظرم گذر کنی
طعنه و نیش هر دوان ، باده و می به یکدگر
بی قدح خیال او ، اینهمه کی اثر کنی؟
آتش خفته می شوم ، راز نگفته می شوم
از رخ گل عذار خود ، اشاره ای اگر کنی
به اشک و دیدگان تر، بشویم آستان عشق
جهان کنم به زیر آب ، اگر تو دیده تر کنی
تو را از این خیال من نیست خبر چو حال من
دل به کف تو داده ام ، جان ز تنم بدر کنی
نیست سزای نای من، در تب شامگاه عشق
روی بگیری از من و ، یار دگر خبر کنی ! ! !
نای به لب چو آیدم با تو بگویم این سخن:
راه به سر نَرَفته ام با دگری سحر کنی.
باده و سال خورده ای گفت چنین ز حال من :
چیست خیال خام تو کین همه شور و شر کنی؟
کیست که بهر قامت و، وصف جمال و روی او
رنگ رخت ببازی و ، همچو کمان کمر کنی ؟
شیره ی عشق پس بزن، باده ی دیگری بنوش
نیست روای عمر کین، خون به دل و جگر کنی
از می عشق مستم و ، هست خیال خام تو ،
کز می و جام دیگری ، در دل من شرر کنی .
